مرتضى مطهرى
323
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
--> پيش سلمانى ] خودش حق ندارد صورت خودش را بتراشد . استاد : نه ، اجازه بدهيد ؛ ما به شما اينطور جواب مىدهيم ؛ مىگوييم : قضيهء شما يا به نحو قضيهء حقيقيه است يا به نحو قضيهء مانعة الجمع و يا به نحو قضيهء مانعة الخلو . اگر اين قضيه يك قضيهء منفصلهء حقيقيه و يا مانعة الجمع باشد اشكال به وجود مىآيد - البته اشكال در حكم به وجود مىآيد - كه مىگويند افراد يا بايد خودشان صورت خودشان را بتراشند يا بايد بروند پيش سلمانى ؛ اگر به صورت مانعة الجمع يا منفصلهء حقيقيه باشد آن وقت هيچيك از اين دو كار براى سلمانى ممكن نيست ، براى اينكه اگر اين كار را بكند دو كار را با هم جمع كرده است . ولى اگر به صورت مانعة الخلو باشد هيچ اشكالى به وجود نمىآيد ؛ يعنى او يكى از اين دو كار را بايد بكند ولى جمع دو كار كه مانعى ندارد . اتفاقا اين قضيه تناقضى به وجود نمىآورد . چون تناقض [ در احكام واقعى و غير قراردادى است ] . احكام انشائى و ابتدائى تابع جعل و قرارداد است ؛ وقتى كه تابع جعل و قرارداد است تابع اين است كه ما حكم را اعتبارا تعميم بدهيم يا تعميم ندهيم . مثالهاى ديگر كه تابع جعل و قرارداد نيست خيلى مشكل است . آن مثال « متجانس و نامتجانس » كه در درس پيش عرض كردم مثال خيلى مشكلى است كه نتوانستهاند آن را حل كنند . خود همينها هم [ يعنى امثال دكتر هشترودى كه آن را طرح كردهاند ] نتوانستهاند حلش كنند . مىگويند ما كلمات را تقسيم مىكنيم به دو قسم « و درست هم هست » : بعضى كلمات خودشان مصداق معنى خودشان هستند و يا به تعبير اينها خاصيت معنى خودشان را دارند مثل كلمهء « كلمه » كه خودش در عين حال كلمه هم هست و مثل كلمهء « اسم » كه خودش اسم هم هست و يا مثالى كه در آنجا ذكر كرده است اين است كه كلمهء « كوتاه » خودش كوتاه هم هست ، كلمهء « خشن » خشن هم هست ، كلمهء « نرم » نرم هم هست . ولى بعضى الفاظ و كلمات هستند كه خودشان مصداق معنى خودشان نيستند . مثلا لفظ « سنگ » ديگر سنگ نيست . پس ما مىتوانيم همهء كلمات و همهء الفاظ معنى دار را در اين دو گروه وارد كنيم : هر لفظ معنىدار يا [ مصداق معنى خود هست و يا مصداق معنى خود نيست و به تعبير ديگر يا ] متجانس است يا متجانس نيست . حال مىآييم سراغ خود اين دو لفظ « متجانس » و « نامتجانس » . در لفظ « متجانس » اشكالى به وجود نمىآيد ولى در لفظ « نامتجانس » به حكم دوران امر بين نفى و اثبات كه ارتفاع نقيضين محال است و اجتماعشان هم محال است تناقض به وجود مىآيد ، زيرا مىگوييم اين لفظ « نامتجانس » يا متجانس است يا نامتجانس . اگر متجانس باشد يعنى خاصيت معنى خودش را داشته باشد بايد مصداق « نامتجانس » باشد ؛ يعنى بايد مصداق « نامتجانس » باشد تا بتواند متجانس باشد . پس متجانس بودنش مستلزم نامتجانس بودنش است كه اين اجتماع نقيضين است . و اگر نامتجانس باشد باز مستلزم اين است كه متجانس باشد ، براى اينكه چون نامتجانس است پس مصداق خودش است و حال كه مصداق خودش است پس متجانس است . پس متجانس بودن مستلزم نامتجانس بودن است و نامتجانس بودن هم مستلزم متجانس بودن است و هر دو جمع نقيضين است . حالا شما فكر كنيد ، ببينيد آيا مىتوانيد اين تناقض را حل كنيد يا نه .